امروز بعد از مدت ها اومدم دهکده
دلم تنگ شده بود
براي درون دوستام
نمي دونم چرا توي نوشته ها نقاب هامون کنار مي ره خودمون هستيم و دلامون
مدت ها ميشه کسي به دهکده نيومده
بچه ها خيلي گرفتارن، خسته ان. اينو ميتونم توي نگاه همشون ببينم
درگيري فکري دارن
کسي به کسي چيزي نمي گه
شايد دارن مراعات بقيه رو ميکن ولي کاش حرف مي زدند
چون اگه نتونيم کمکي بهم کنيم حداقل براي هم گوش هاي شنوا خوبي هستم
آخه اينا دوره هايي هست که همه مي گذرونن.
اينا با چيزاي ديگه کنار هم جمع شدن
تا فکرايي به ذهنم برسه که فکرش هم آزارم ميده
اينکه... نکنه سردي زمستون ميون دستامون نشسته
دستامون يخ زده که نمي تونيم دستاي همو بگيريم
نه نه نه .....
اگه هم خداي نکرده...
گرمي دلامون گرمشون مي کنه
engone zendegi konim
1)shad ama delsuz
2)sade ama zibe
3)mohem ama bikhial
4)mutevaze ama sarbuland
5)mehraban ama jedi
6)sabz ama bereya
7)ashegh ama aghel
salam be hame kasani ke kheyli doosteshannnnnnnnnnnnn daram
(khoshbakhti dashtane doost dashtani ha nist balke doost dashtane dashtanehast ,aramesh parvaneest ke baraye anke ruye shaneat beneshinad bayad sabr koni )
(hame doostane man mesdaghe en jomle hastan ,dooste khub kasi ke vaghti meyad ke tamume dunya az pishet raftan)
dooooooooooooooooooseton darammmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmmm
.نمي دونم ازکجا شروع کنم
از حدود نوزده سال تنهايي و گوشه گيري وانزوا يا ازحدود اين يکسالي که احساس ميکنم يه عده پيدا شدن که با اونها احساس راحتي ميکنم
(شايد به ظاهر آدم جدي و نچسبي بيام)
راستش من آدمي هستم که تا قبل ازاينکه دانشگاه بيام حتي ميون خانواده ام هم با هيچکس رابطه نزديک عاطفي برقرار نمي کردم دوستام محدود مي شدن به يکي دو تا همکلاسي که فقط رابطه درسي يا ورزشي باهاشون داشتم بعد ازاينکه اومدم دانشگاه يکسال دقيقا مثل هيجده سال گذشته زندگي کردم باهيچکس رابطه صميمي برقرار نکردم اما بعد از يکسال با بچه هايي آشنا شدم که بدون انتظار و بدون چشم داشت بهم محبت مي کردن و ميکنن اولش براي کسي مثل من اين تعجب آور بود من که حتي محبت پدر ومادر و اعضاي خانوادم روهم نه قبول مي کردم و نه باور ميکردم مدتي گذشت تا باور کردم که توي اين دنيا به اين بزرگي هم آدمايي پيدا ميشن که دوستت داشته باشن بدون اينکه ازت چيزي بخوان وبه تو هم اجازه ميدن از صميم قلب دوستشون داشته باشي به همتون ميگم که من تازه فهميدم من هم ميتونم کسي وکسايي رو دوست داشته باشم واين هديه اي است که شما ها به من دادين براي هميشه ازتون متشکرم و هيچ وقت فراموشتون نمي کنم وهميشه دوستتون خواهم داشت
سلام نه براي اين که آغاز کلام هست برا اين که سلامتي بياره.تبريک که بالاخره اين صفحه ي کوچيک براي تداوم دوستي هاي بزرگ ما راه افتاد اين بچه ها رو دوست دارم و داخل اين وبلاگ درد دلام رو مي نويسم و درد دلاشون رو مي خونم تا بلکه بتونم کمکي کرده باشم براي حفظ فضاي صميمي و متعادلي که به وجود آورديم.داخل دفتر يکي از دوستاي گلم جمله ي قشنگي رو ديدم که حيفم مي ياد چشماي شما نبينتش.هر کس چيزايي رو که شما مي گيد مي شنوه ولي دوستان به حرفاي شما گوش ميدن اما بهترين دوستان کساني هستن که حرفايي رو که شما هرگز نمي گيد مي شنوه.اميدوارم هميشه لياقت شنيدن نگفته ها رو داشته باشيم.فعلا خداحافظ و به اميد ديدار











يادمه دو سال پيش که مثل هميشه حرف و تصميم مال خودم بود،با کلي شوق و آرزو وبرنامه ، همه فرم انتخاب رشته ام روپر ازجامعه شناسي کردم.اصلا دوست نداشتم بيام شهر خودم شيراز،
اومدم, از اوني که فکر مي کردم ، بهتر بودچون تونستم دوستاي خوبي پيدا کنم.(اين قشنگ ترين خاطره من تواين دو ساله
از اول که اومدم يه مثلث داشتم که منو جلو همه چيز دانشگاه مقاوم مي کرد. قاعده اين مثلث عشق به رشته ام بود که روز به روز هم بيشتر شد،يه ضلع دوستاي دبيرستانم و ضلع ديگه دوستاي جديدم.اما توي بعد از ظهر يه چهار شنبه شوم ضلع دوستاي دبيرستانم ترک خورد.(يه ضربه سنگين) ولي ضلع دوستاي جديدم روز به روز محکم تر شد .
يه گروه داريم پر از صفا و صميميت .همه همديگه رو دوست دارن و به هم احترام مي زارن، همه تکيه گاه وسنگ صبور همند.شادي يکي همه رو شاد ميکنه ، ناراحتي يکي همه رو ناراحت.
حالا من مي خوام همه بدونن،همه دوستام ،همه همکلاسيام، همه استادام،همه دانشگاه، اصلا همه دنيا بدونن،که من چقدر به بچه هاي اين گروه مديونم، و چقدر همشونو دوست دارم.
از خدا مي خوام به همشون کمک کنه چون جبران اين همه محبت از توان من خارجه.خدا به من هم کمک کنه تا بتونم براشون دوست باشم.
خدايا، همه دوستي هاي پاک رو پايدار کن


salam salam salam
tabrik migam rah oftadane dehkada ro be hamye dostane aziz.enshaallah ke inja bastari beshe vase dosti safa samimiat bishtare ma.
سلام
من از امروز شروع به نوشتن کردم فعلا فقط مي تونم بگم
اميدوارم دوستان خوبي براي هم باشيم.
اين روزا، بحث امتحان فوق ليسانس و نمرات ودرصد قبولي ها، داغه داغه! سر اغلب کلاس ها، حتي اگه شده بحث کوتاه، ولي بحث ميشه که چرا دانشگاه شيرازي که جزء دانشگاه هاي مادر حساب ميشه!! چرا قبولي بچه هاش بايد دراين سطح باشه؟ ميگن دليل اصليش انحصاردانشگاه تهرانه - جزوه ي درسي دانشگاه تهران = سؤال هاي کنکور- ولي خوب اين ميون دوتا دليل ديگه هم هست که خيلي کم اهميت تر از دليل اولي نيست؟ دکتر موحد خيلي سخاوتمندانه يکي از دليل ها رو به خودشون نسبت دادن يعني استاداي بخش خودمون و دليل سوم خودمونيم، ما دانشجوها، که به نظر خيلي تنبل مييايم و اصلا هم به روي خودمون نمي ياريم. خوب حالا ان شاء الله اين مشکلات ما هم حل بشه، به نظر مي ياد دکتر جهانگيري) رييس بخش )دارن يه کارايي ميکنن تا شايد سالاي آينده يا دوسال آينده و يا سال (قرن) هاي آينده درصد قبولي هاي فوق ليسانس ما هم بره بالا!
بزودي وبلاگ توسط دوستان مرتبا بروز مي شود
به جان شما
[15/3/1385- 1:15 ع] زندگي
[15/3/1385- 12:45 ع] دوستي
[7/3/1385- 10:28 ص] سلام به همه
[6/3/1385- 10:54 ص] به نام خدا به نام زندگي.....
[2/3/1385- 12:46 ص] مي خوام همه بدونن
[31/2/1385- 2:35 ع] سلام
[29/2/1385- 12:52 ص] آشنايي
[29/2/1385- 12:28 ص] خون کي از خون کي رنگين تره ؟!
[29/2/1385- 12:22 ص] اولين سلام به اهالي دهکده
[27/2/1385- 10:10 ع] مژده
[15/2/1385- 1:3 ص] در حال راه اندازي
[12/2/1385- 1:7 ص] تولد

